میرزا حسن رشدیه

میرزا حسن، فرزند ملامهدی تبریزی،در تبریز زاده شد.ودر5سالگی به مکتبخانه رفت.مکتبدار، به هوش و دانایی وی پی برد و او را جانشین خود کرد.

میرزا حسن نخستین اندیشمندی بودکه در راه دگرگونی مکتبخانه ها(دبستان) به شیوه ی نوین گام برداشت.دراین آموزشگاه ها شاگردان همه روی زمین می نشستند،تنها یک قالی پهن و جلوی آموزگار یک میز کوچک بود. همین دگرگونی، بهانه ای به دست گروهی داد تا دست از کار بکشند و به خانه ی برخی از ملاها بروند که در این جا، درس بی دینی می دهند!! آنها هم نامه ای به شاه نوشته و درخواست کردند آموزشگاه"رشدیه" بسته شود. باید افزود که به این دبستان ها، در ایران و مرزهای عثمانی "مکتب رشدیه" می گفتند و از این رو، میرزا حسن نیز به این نام خوانده شد.

رشدیه در سال 1259 خورشیدی در بیروت به دانشسرا رفت و 2سال به آموختن پایه های آموزشی پرداخت.از آموزگاران،آموزش الفبا را فرا گرفت و پس از برابری دادن روش ها با آموزش الفبای فارسی،شیوه ی نوینی برگزید که راه را برای فراگرفتن، خواندن و نوشتن بهتر ، آسان کرد.در سال 1261خورشیدی،در استانبول نیز از آموزشگاهی که به روش نوین برپا بود،دیدن کرد.آن روزها ایران برای انجام آرزوی او آمادگی نداشت. ناچار به ایروان رفت و در آن جا نخستین دبستان رشدیه را بنیان گذاشت.

"ناصرالدین شاه" در هنگام بازگشت از فرنگ در ایروان از دبستان رشدیه دیدن کرد و در این باره با او به گفت و گو پرداخت. رشدیه از شاه، پروانه برپایی این گونه آموزشگاه ها را در ایران درخواست کرد.رشدیه به ایران بازگشت و دبستانی در تبریز برپا کرد. رییس السادات آن جا دستور داد آموزشگاه را ببندند!! و رشدیه را بی دین شمرده و ریختن خونش را روا دانست.سپس رشدیه، دبستانی در "کوی بازار"گشود که باز، شماری از مدرسه صادقیه، دبستان او را تاراج و کودکی را از پله ها پرت کرده و کشتند. رشدیه دگر باره دبستانی در کوی "لیلی آباد" برپا کرد.که سه سال ماندگار بود. همچنین برپایی دبستان های دختران ، دشواری بزرگ تری بود که واکنش هایی را از سوی گروه سنت گرا بر انگیخت.

"ناظم الا سلام کرمانی" در تاریخ بیداری ایرانیان آورده است: که درآمدن میرزا حسن رشدیه به تهران و آگاه شدن مقدسین و برخی از مردم از اندیشه های او، ستیزه گری آنان آغاز شدو.. فریاد مقدسین در مجالس یلند که آخر الزمان نزدیک شده است که گروهی بابی و بی دین می خواهند الف و باء ما را دگرگون کنند و قرآن را از دست کودکان بگیرند و کتاب به آنها یاد بدهند.. رساله هم از برخی علما در رد بی دینی سرپرستان انها نوشته شد.

در یکی از روزهای آزمون از بچه ها، که سرپرستان آن ها نیز گرد آمده بودند، فردی از میان گروه، آوا سرداد: من ماندگاری این مدرسه را شرعی نمی دانم زیرا بچه ها که با این شتاب به پیش می روند، به جایی می رسند که نباید برسند.و نباید به آن حدود قدم بگذارند! هر چه رشدیه و دیگران از او پرسیدند: به کجا میرسند؟! گفت: به آن سو می افتند و در پایان پاسخی نداد و به خشونت ادامه داد: اگر بنا باشد اطفال به این کوچکی، مطالب به این بزرگی را به این خوبی بدانند، به کتاب میراث فارسی این طور محیط باشند،البته به سن علما که می رسند،هزارالبته ازاین دین بیرون میروند و دین دیگری اختیار می کنند.

زمانی که جانشین شاه(مظفرالدین میرزا) در تهران بود، خبر آوردند مردم از مسجد با چوب می آیند.یورش آوران با بیل و کلنگ درها را کندند و بردند. دراین بین رشدیه می خندید و مفخم الملک پیشکار ولیعهد به او گفت: خانه خراب، همه برای تو گریه میکنند و تو می خندی؟! رشدیه پاسخ داد: هریک از این آجرها، یک مدرسه خواهد شد. من به آن روز می خندم.

میرزا حسن رشدیه در تاریخ 19آذر1323خورشیدی در سن 97سالگی درگذشت و روی دوش شاگردان دبیرستان های قم در گورستان نو، به خاک سپرده شد. یادش گرامی.





گل خورشید

یکی از جانباختگان در جنبش مشروطه، فریدون خسرو اهرستانی(نامور به گل خورشید)، از بنیانگزاران انجمن زرتشتیان تهران و فرنشین(رییس) بخش تجارتخانه در تهران بود. او که جوانی بی باک و پرشور بود در جریان پخش اسلحه با شماری از آزادی خواهان رفت و آمد داشت.

روزی می شنود که محمد علی میرزا(شاه) برای هزینه ی عیاشی های خود و ولخرجی های دربار، زیرپوش مروارید بافت مادرش، که از جواهرات شاهنشاهی و سرمایه ملی بود- در بانک روس گرو گذاشته و پول دریافت داشته است. فریدون این خبر را به کمیته مجاهدین می رساند و مجاهدین این خبر را در شهر پراکنده میکنند. مستبدین در می یابند که این خبر را فریدون خسرو به مجاهدین داده است و کمر به قتل او می بندند. شبانگاه هیجده نفر به خانه او وارد شده و او را از رختخواب بیرون کشیده و به شیوه ی دردناکی برابر چشم زنش که تازه چهار ماه از پیوند همسریشان می گذشت، کشتند.

مردم  پس از کشته شدن ارباب فریدون، سخت آزارده می شوند،و در خیابان فریاد بر می دارند:

قتل  فریدون  گبر ، خون  سیاووش  شد

خیمه مشرو طیت،جمله سیاه پوش شد

پس از کودتا 1332(دولت فضل الله زاهدی)

دولت انگلستان،پولی را که بابت ((عدم النفع)) طلب میکردند و مصدق با سرسختی در برابر آنها ایستادگی کرد، بظاهر پس از کودتا به ملت بخشیدند!!

دولت زاهدی در نامه ای به آنها نوشت:با این ترتیب شما افکار عمومی ایران را خشنود کردید!! 

بعد معلوم شد76 میلیون لیره به حساب ایران گذاشته شده است که 51 میلیون آن بابت مطالبات قبلی ایران مستهلک شد!! 25 میلیون لیره ی بقیه در 10 قسط بصورت نفت تحویل انگلیسیان داده شد. جالب اینکه دولت انگلیس بابت آن همه نفت دریافتی ، مالیات نیز پرداخت نمیکرد!!علاوه بر این 214 میلیون لیره هم از شرکتهای دیگر عضو کمیسیون گرفت، که عملا از جیب ملت ایران پرداخت شد.

 عبدالرحمان فرامرزی، مدیر خوش ذوق کیهان در مورد غرامت و بخشش اولیه آن، در مجلس هنگام طرح لایحه لطیفه ای گفت: مردی یهودی قصد داشت همسر یک یهودی دیگر را اغفال کند. زن 500 دلار طلب می کرد. روزی مرد آمد و 500 دلار را داد و به کام دل رسید. غروب که شوهر به خانه برگشت، از زن پرسید: فلانی به اینجا آمد؟! زن پاسخ داد:آری، مرد گفت: 500 دلار را هم داد؟! زن شگفت زده پاسخ مثبت داد. شوهر گفت: عجب آدم خوش حسابی است!! صبح از من 500 دلار گرفت و گفت عصر میدم به همسرت!! حالا هم شرکت نفت انگلیس واقعا خوش حسابی کرده است.

خلیج پارس .. "بخش نخست"

آبی آرام و گاه توفنده ای که هزاره هاست لالاگوی سرزمین و مردمانمان است..

این روزها باید بدانیم٫ از خلیج پارس و از پیشینه اش٫از نامش و از داستانهای رخ داده در کنارش٫ از مردمانش و از ساکنانش٬باید بدانیم.باید از آنچه روی داد تا فتنه انگیزان٬این دریای ایرانی را به نامی دروغین و ساختگی٬ نامیدند٬بدانیم وگرنه فراموشمان میشود٬خروش توفان را.

آنهایی که خلیج پارس را <خلیج العربی> می نامند٬ گجستک(پلید و ملعون)هستند.اما آنهایی که خیلی گجستک هستند٬میگویند"خلیج"!! اینها هم میخواهند ایران را برای خود داشته باشند و هم اعراب و طلای سیاهشان را. در این میان کسانی هستند که خیلی خیلی گجستک هستند٬آنهایی که میگویند:"خلیج پارس-عرب". در این دسته٬شماری دیگر هم هستند٬آنهایی که با یک خط٬این پهنه ی آبی را به ۲ بخش کرده اند و بخش بالایی را خلیج پارس و قسمت پایینی را خلیج العربی می نامند!!

استعمار انگلیس سالها در این گستره حضور فیزیکی داشت اما زمانی رسید که هم هزینه ی این حضور فیزیکی و نظامی برایش گران شده بود و هم واکنش های بیگانه ستیز مردم در برابر اشغالگران٬فزونی یافته بود٬بنابراین بر آن شد تا نیروهایش را از گستره٬ خارج کند اما نمیتوانست از سود و بهره ای که از این گستره به جیبش میرفت٬چشم پوشی کند.از همین روی "تفرقه انداخت و حکومت کرد".بنابراین نام دروغین خلیج العربی ساخته شد.و تعصب ها انگیزه ای شد تا همبستگی شکل نگیرد.وبه حکومت سلطنتی ایرن نیز٬ظاهرا از برای همسازی شاه با اسراییل٬دلبستگی نداشتند به این دلخوش کردند که خلیج پارس را خلیج العربی ٬ بگویند و بنویسند.

شرح این هجران و این خون جگر

این  زمان  بگذار  تا  وقت  دگر..

اینجا تهران است,رادیو ایران

نخستین برنامه رادیویی با سخنرانی نخست وزیر(متین دفتری) در ساعت ۱۰بامدادروز ۴اردیبهشت ماه ۱۳۱۹خورشیدی٬آغاز شد.

برنامه رادیو در ابتدا تنها چندساعت در روز پخش می شد.که در بردارنده ی اخبار٬گفتار٬موسیقی ایرانی و موسیقی اروپایی بود.

برای آمادگی پخش  برنامه پس از گشایش رادیو٬شماری از استادان و نویسندگان بلند پایه هم چون استاد سعیدنفیسی و دکتر ذبیح الله صفا و شماری از بانوان روشنفکر ٬ یک سلسله گفتارهای ادبی٬ تاریخی٬جغرافیایی٬اجتماعی و خانه داری را آماده کرده بودند٬به گونه ای که نیاز رایو را برای سه ماه برآورده میکرد.

شماری ترزبان(مترجم) و ماشین نویس هم استخدام شده بودند و برای انتخاب گوینده ٬در باشگاه افسران و با حضور شماری از دانشمندان و ادیبان و متخصصان صوت(از جمله عده ای آلمانی) نشست هایی تشکیل شد و آزمون های دقیقی انجام شد.

کارهای فنی رادیو با وزارت پست و تلگراف و تلفن بود(وزیر: ابراهیم علم) و کارهای فرستنده و استودیو زیر نظر دکتر داریوش٬ فرنشین(رییس) کل بی سیم بود.موسیقی زیر نظر سرگردغلامحسین مین باشیان٬فرنشین مدرسه عالی موسیقی بود.

بودجه ی رادیو که فقط  ۸۰۰۰تومان بود٬ توسط سازمان پرورش افکار٬تامین می شد.تا سال ۱۳۵۰خورشیدی که سازمان رادیو و تلوزیون ملی ایران تشکیل شد٬رادیو با این نامها خوانده  شد:<انتشارات و تبلیغات>٬<رادیو و خبرگزاری>٬<انتشارات و رادیو>٬<انتشارات و اطلاعات>و<اداره کل انتشارات رادیو>.

آیین نوروز در نظر پرفسور حسابی

يكي از خاطرات مهندس ايرج حسابي از دكتر حسابي"  

انيشتين سر سفره هفت سين دکتر حسابي
 
 
 
 
در زمان تدريس در دانشگاه پرينستون دکتر حسابي تصميم مي گيرند سفره ي هفت سيني براي انيشتين و جمعي از بزرگترين دانشمندان دنيا از جمله "بور"، "فرمي"، "شوريندگر" و "ديراگ" و ديگر استادان دانشگاه بچينند و ايشان را براي سال نو دعوت کنند.. آقاي دکتر خودشان کارتهاي دعوت را طراحي مي کنند و حاشيه ي آن را با گل هاي نيلوفر که زير ستون هاي تخت جمشيد هست تزئين مي کنند و منشا و مفهوم اين گلها را هم توضيح مي دهند. چون مي دانستند وقتي ريشه مشخص شود براي طرف مقابل دلدادگي ايجاد مي کند.
 
 
 
دکتر مي گفت: " براي همه کارت دعوت فرستادم و چون مي دانستم انيشتين بدون ويالونش جايي نمي رود تاکيد کردم که سازش را هم با خود بياورد. همه سر وقت آمدند اما انيشتين 20دقيقه ديرتر آمد و گفت چون خواهرم را خيلي دوست دارم خواستم او هم جشن سال نو ايرانيان را ببيند. من فورا يک شمع به شمع هاي روشن اضافه کردم و براي انيشتين توضيح دادم که ما در آغاز سال نو به تعداد اعضاي خانواده شمع روشن ميکنيم واين شمع را هم براي خواهرشما اضافه کردم.
 
 
به هر حال بعد از يک سري صحبت هاي عمومي انيشتين از من خواست که با دميدن و خاموش کردن شمع ها جشن را شروع کنم. من در پاسخ او گفتم : ايراني ها در طول تمدن ده هزارساله شان حرمت نور و روشنايي را نگه داشته وازآن پاسداري کرده اند.
 
براي ما ايراني ها شمع نماد زندگيست و ما معتقديم که زندگي در دست خداست و تنها او مي تواند اين شعله را خاموش کند يا روشن نگه دارد."
 
آقاي دکتر مي خواست اتصال به اين تمدن را حفظ کند و مي گفت بعدها انيشتين به من گفت:   " وقتي برمي گشتيم به خواهرم گفتم حالا مي فهمم معني يک تمدن 10هزارساله چيست. ما براي کريسمس به جنگل مي رويم درخت قطع مي کنيم و بعد با گلهاي مصنوعي آن را زينت مي دهيم اما وقتي از جشن سال نو ايراني ها برمي گرديم همه درختها سبزند و در کنار خيابان گل و سبزه روييده است."
 
 
 
بعد با شيريني هاي محلي از مهمانان پذيرايي مي کنند و کوک ويلون انيشتين را عوض مي کنند و يک آهنگ ايراني مي نوازند. همه از اين آوا متعجب مي شوند و از آقاي دکتر توضيح مي خواهند. ايشان مي گويند موسيقي ايراني يک فلسفه، يک طرز تفکر و بيان اميد و آرزوست. انيشتين از آقاي دکتر مي خواهند که قطعه ي ديگري بنوازند. پس از پايان اين قطعه که عمدأ بلندتر انتخاب شده بود انيشتين که چشمهايش را بسته بود چشم هايش را باز کرد و گفت" دقيقا من هم همين را برداشت کردم و بعد بلند شد تا سفره هفت سين را ببيند.
 
آقاي دکتر تمام وسايل آزمايشگاه فيزيک را که نام آنها با "س" شروع مي شد توي سفره چيده بود و يک تکه چمن هم از باغبان دانشگاه پرينستون گرفته بود. بعد توضيح مي دهد که اين در واقع هفت چين يعني 7 انتخاب بوده است. تنها سبزه با "س" شروع مي شود به نشانه ي رويش.. ماهي با "م" به نشانه ي جنبش، آينه با "آ" به نشانه ي يکرنگي، شمع با "ش" به نشانه ي فروغ زندگي و ...
 
 
همه متعجب مي شوند و انيشتين مي گويد آداب و سنن شما چه چيزهايي را از دوستي، احترام و حقوق بشر و حفظ محيط زيست به شما ياد مي دهد. آن هم در زماني که دنيا هنوز اين حرفها را نمي زد و نخبگاني مثل انيشتين، بور، فرمي و ديراک اين مفاهيم عميق را درک مي کردند.
 
 
 
 
بعد يک کاسه آب روي ميز گذاشته بودند و يک نارنج داخل آب قرار داده بودند. آقاي دکتر براي مهمانان توضيح مي دهند که اين کاسه 10هزارسال قدمت دارد. آب نشانه ي فضاست و نارنج نشانه ي کره ي زمين است و اين بيانگر تعليق کره زمين در فضاست.انيشتين رنگش مي پرد عقب عقب مي رود و روي صندلي مي افتد و حالش بد ميشود.
 
 
از او مي پرسند که چه اتفاقي افتاده؟
 
 
مي گويد :"ما در مملکت خودمان 200 سال پيش دانشمندي داشتيم که وقتي اين حرف را زد کليسا او را به مرگ محکوم کرد اما شما از 10هزار سال پيش اين مطلب را به زيبايي به فرزندانتان آموزش مي دهيد. علم شما کجا وعلم ما کجا؟!"

بمناسبت قتل احمد کسروی(20اسفند)

در یازده امردادماه 1325،قوام السلطنه(نخست وزیر)کابینه خود را ترمیم می کندو کابینه جدید با حضور سه تن از اعضای حزب توده(دکتریزدی،وزیربهداری.دکترکشاورز،وزیرفرهنگ.ایرج اسکندری،وزیرپیشه و بازرگانی)اللهیارصالح وزیر دادگستری است و عبدلحسین هژیر،وزیر دارایی.

ایرج اسکندری، مذاکرات یکی از نشست های هیئت وزیران را چنین خلاصه می کند:

پیش تر، قاتل کسروی را گرفته بودند.امامی توفیق بود.قوام السلطنه به عادت مالوف کاغذی درآورد و نشان داد که جمعی ازعلما نوشته و حاکی از آن بود که همه خواستار آزادی امامی، از زندان بودند.قوام(نخست وزیر)، نظر وزیران را جویا شد:هژیر گفت:به عقیده من صحیح است و باید موافقت نمود این فرد از زندان آزادشود!!این آدم(کسروی)مهدورالدم بوده و اگر هم او را کشته اند کار درستی بوده است.

ایرج اسکندری:من اوقاتم تلخ شد و گفتم:اگر این جور هست،پس من هم تشخیص میدهم شما مهدوالدم هستید و همین الان اگر اجازه بدهید شکم شما را سفره بکنم!!قوام السلطنه محکم زد زیر خنده.

گفتم آقا شما یک شخص تحصیل کرده ای هستی ،زشت آقا، زشته بخدا.. کسروی سید بود و اولاد پیغمبر!!

13آبان 1328در فرانسه بودم که خبر رسید هژیر بدست همان امامی بقتل رسیده است!!

 

فریاد ز دست نادانان

گاهی پیش می آیدکه از راه خرد و اندیشه نیک، پیرامون موضوعی(بخصوص خرافی و اعتقادی)، با دوستی به گفتگو می نشینیم. اما متاسفانه زمانی که انتقادی دلسوزانه وروشنگرانه به مسئله میشود، شنونده از روی بی خردی و تعصب،چنین میگوید:یعنی تمام این مردم اشتباه فکر میکنند؟!!!

پاسخ:همیشه کیفیت مهم است ، نه کمیت.

درقرن۱۶میلادی،نیکلاس کپرنیک،برخلاف اعتقادات کلیسا و مردم،نظری را مطرح کرد که بعدها بزرگانی چون کپلر و گالیله،دراثبات آن نقش عمده ای را ایفا کردند.

نیکلاس کپرنیک،به این نتیجه رسید،که ازحکمت الهی به دور است که بگوییم زمین و انسان مرکز کائنات و اشرف مخلوقات اند وتمامی اجرام و خورشیدبه دور آن می چرخند!!

از همین روی اعلام کرد که علاوه بر اینکه زمین به دورخود میچرخد،به گردخورشیدنیز در حال گردش است!! او تمامی مشاهدات و پژوهشهای خودرادرقالب کتابی بنام <گردش اجرام آسمانی>ثبت کرداما تا حدود ۳۰سال حق چاپ نیافت!!

یکی دیگر از گمنامان تاریخ!! (ارباب جمشید جمشیدیان)

ارباب جمشیدیان،نامور زرتشتی و اقتصاددان بزرگ ایران، در سال ۱۲۲۹خورشیدی در یزد چشم به جهان گشود و در ۱۶دی ماه سال ۱۳۱۱ در تهران دیده از جهان فروبست.

در یازده سالگی در شعبه تجارتخانه<ارباب رستم مهر>در بروجرد آغاز به کار و تا بیست سالگی در آنجا کار کرد.سپس تجارتخانه کوچکی در بروجرد و بندرعباس بنیادنهاد و به تجارت پارچه و پوشاک پرداخت.  کم کم از تجار بنام ایران شدو شعبه های دیگری نیز در دیگر نقاط کشور برپا کرد.

نامداری او تابه جایی رسید که به دربار ناصرالدین شاه راه یافت و تا پایان حکومت قاجار به دربار رفت و آمد داشت.

ارباب جمشید در پی گسترش دامنه کارهای تجاری خود <بانک جمشیدی> نخستین بانک نوین ایرانی را پایه گزاری کرد.همچنین وی ریاست مخزن دولتی را بر دوش داشت و لباس قزاقخانه و سربازخانه را فراهم میکرد.

در درگیریهای مشروطه خواهان، تفنگ و ابزارهای جنگی را در عدل های پارچه و پنبه جاسازی میکرد واز بوشهر به تهران می فرستاد. پس از فرمان مشروطیت، زرتشتیان خواستار یک کرسی در مجلس شدند و ارباب با تدبیر ویژه ای به این کرسی نمایندگی راه یافت.

در همه دوره های نخست مجلس، هرجا سخن از نگهداری پول،یا انجام کاری دشوار و پر مسئولیت بود ارباب جمشید را نامزد آن کار میکردند.

او همچنین از پایه گزاران و سهام داران بزرگ بانک ملی ایران بود.تاجرهای بزرگ از رقیب های اصلی بانک شاهنشاهی انگلیس و استقراضی روس در ایران بودند و با ایجاد بانک ملی ایران برآن شدند تا این دو بانک بیگانه را از اقتصاد ایران بیرون کنند. چون ارباب جمشید نزدیک به سیزده میلیون تومان از بانک استقراضی و دو میلیون تومان از بانک شاهنشاهی وام گرفته بود، این بانک ها دستاویزی پیدا کردند تا او را به ورشکستگی کشانند.ارباب،چندی به زندان افتاد و نزدیک به همه دارایی خود را از دست داد.

 

 

 

ایران,سرزمین شیران

با جلوس محمدعلی شاه قاجار بر تخت، که عامل سفارتخانه های خارجی بود!! دراولینگام مجلس را به توپ بست و مشروطه خواهان را به گونه های مختلف زمین گیرنمود .

در این بین ستارخان و دیگر دلاوران میهن، نظیر باقرخان و سرداران رشید بختیاری و.. شعله های مبارزه آزادیخواهانه ملت ایران را روشن نگاه داشتند.

نقل میکنند:شخصی در حضور ستارخان و باقرخان،چنین میگوید: سپاه دشمن(محمدعلی شاه و روس)شمارا مزدور خطاب میکند!!

 ستارخان(سردارملی) پاسخ میدهد: اگر مزدور هم باشیم مزدور مردمیم نه اجنبی!!

باقرخان(سالارملی) هم گفت:حکیم فردوسی هم وقتی شاهنامه را مینوشت در ایران غریب بود.

ستارخان در حالی که به دور دست نگاه می کرد گفت: بزودی مردم آزادیخواه ایران تومار اجنبیان را در هم خواهند پیچید.

این نشان میدهد حتی در بدترین شرایط مبارزین آزادیخواه نا امید نشدند و دل به تقدیر نسپردند ، منتظر دگرگونی اوضاع توسط این و آن هم نشدند.


به سخن ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید و اگر نیافتید همان در را بشکنید .


بیستم دی ماه, سالروز کشته شدن امیرکبیر(به سال 1220خورشیدی)

واقعه ی قتل میرزاتقی فراهانی(امیر کبیر)،به توطئه ی یک مشت خائن وطن فروش وبه فرمان یک پادشاه جاهل و خودخواه صورت پذیرفت.

این حادثه جانگداز، بی اغراق، خاک مذلت بر فرق کشور و قومی ریخت که امیر عمر خود را برای نجات آنها از حال نکبت و بدبختی صرف کرد و از میان رفتن او بار دیگر این کشور و این قوم را بیش از پیش در گرداب ذلت و پستی انداخت.

واتسن(مورخ و منشی سفارت انگلیس) می نویسد:امیر مردی بود که کفایت،وطن دوستی، قدرت نفس و پاکیزه دامنی را باهم یکجا جمع داشت،یعنی دارای صفاتی بودکه یک صدراعظم ایرانی تا آنها را نداشته باشد، نخواهد توانست کشتی مملکت را در میان این همه موانع و حوادث،سلامت به ساحل رساند.

خانم شیل(همسر سفیر انگلیس) می نویسد:من از واقعه ی قتل امیرکبیر، چنان نفرت بهم رساندم،که تنها آرزویم ترک چنین کشوری است که در آن این قبیل جنایات، با صحه و سرپوش دولت به وقوع میپیوندد و با نهایت بی شرمی صورت می گیرد!!

باید بگویم:که شرم در در دربار ایران نیست!!چرا که اینگونه اعمال ضجرت آور واقع میشود و هیچ دیده نشده است که اقدام کنندگان این گونه جنایات،از خود رقت قلبی نشان دهند!!

 

 

 

خرافات, مذهب اندیشه های ناتوان

تا پیش از بقراط، دانشی بنام پزشکی وجود نداشت و مردم، بیماری را عذابی الهی،فوق طبیعی و خشم خدایان میپنداشتند!! و به همین جهت،درمان را درجادوگری و خرافات می جستند.

بقراط حکیم،به جنگ با این موهومات برخاست و در عصر خود،تحول شگرفی را پایه گذار شد.این بقراط بود که عصر و روزگار منطق و دلیل را آغاز کرد.

 نقل از اوست،که فرمود:دو واقعیت عمده در جهان وجود دارد،علم و عقیده.اولی، دانای را به همراه می آورد و دومی، نادانی را می آفریند. 

--------------------------------------

فرانسیس بیکن می گوید:تنها زمانی می توان روش علمی صحیح را به کار گرفت،که پژوهشگر،خودرا از موهومات و خرافات دور نگه دارد.

--------------------------------------

آلبرت انشتین چنین می گوید:تنها دو چیز در جهان انتها ندارد.کائنات و خرافات.

البته در اولی شک دارم!!

--------------------------------------

 اپی گور فرمود :هدف از تحصیل و آموزش، ترک خرافات است.

فردایی روشن، در پس درازترین شب سال

 

من  هیچ  ندانم که  مرا  آنکه  سرشت

از اهل بهشت ساخت، یا  دوزخ  زشت

 

جامی و  بتی  و  بربطی بر لب  کشت

این هرسه مرا نقد و تورا نسیه بهشت

(خیام بزرگ)

 

یکی دیگر از گرفتاریها.. حسادت!!

حکایتی از زبان مسیح نقل میکنند که بسیار شنیدنی و خواندنی است.گویند ایشان بسیار این حکایت را دوست داشت و در موقعیت های مختلف آن را بیان می نمود.

مردی بود بسیار متمکن و ثروتمند که روزی به تعدای کارگر در باغش نیاز داشت. بنابراین پیشکارش را بمیدان شهر فرستاد تا کارگرانی را برای کار اجیر کند.پیشکار رفت و همه کارگران موجود در میدان شهر را دعوت به کار کرد و آورد.کارگرانی که آن روز در میدان نبودند نیز پس از شنیدن این موضوع خود را بباغ میرساندند و مشغول کار میشدند.این رویه ادامه داشت ،حتی تا آخرین لحضات غروب آفتاب! عجیب آنکه کارگرانی که دیروقت رسیده بودند نیز توسط مرد مالک استخدام میشدند!! 

شبانگاه مرد همه ی کارگران را گرد آورد و به همه ی آنها دستمزدی یکسان داد!! بدیهی است آنهایی که از صبح مشغول بکار بودند،آزرده شدند و گفتند:این بی انصافی است ما از ابتدای صبح اینجا بوده ایم و حال آنکه برخی از تازه رسیده ها ، اصلا کار هم نکرده اند!!

مرد ثروتمند خندید و گفت:به دیگران کاری نداشته باشید، آیا آنچه بشما داده ام کم بوده است!؟

کارگران گفتند: خیر. شما بیش از آنچه باید، به ما داده اید.اما انصاف نیست همه را یکسان مزد دهید!!

مرد دارا گفت:من به آنها داده ام زیرا بسیار دارم،من اگر چند برابر نیز بپردازم چیزی از دارایی ام کم نخواهد شد.من از استغنای خویش، و از سر بی نیازی می بخشم.شما نگران این موضوع نباشید.

-------------------------------

 و حال نگرش مسیح: بعضی از بند اندیشان و خشک مذهبان ،که روز و شب به اصطلاح خودشان مشغول عبادت هستند.تنها برای خود بهشت و نعماتش را طلب میکنند و آنان هستند که دوزخ را برپا داشته اند.زیرا آنان آنقدر بخیل و حسودند، که حاضر نیستند جز خودرا مشمول لطف خدایی ببینند.

شما نمیدانید که خدا استحقاق بنده را نمی نگرد بلکه دارایی خویش را مد نظر دارد.او به غنا خود مینگرد نه به کار ما. 

جشن مهرگان بر تمامی مهرورزان گیتی خجسته باد

 

مهرگان جشنی که در یاد نیکان آمداست

پرتو نورش چو خورشیددرخشان آمداست

 

کاوه آهنگر از سوی فریدون با سلاح

آمده در جنگ دشمن کو میدان آمداست

 

ضربه ای محکم از او خورد آن ضحاک پلید

کاوه پیروز و لبی خوشحال و خندان آمداست

 

آن درفش کاویانی را که مانده سربلند

یادگاری بر فراز  خاک  ایران  آمداست.

اردشیر کیانی

 فریدون چو شد بر جهان کامکار

ندانست جز خویشتن شهریار

 

به رسم کیان تاج و تخت مهی

بیاراست با کاخ شاهنشهی

 

به روز خجسته سر مهر ماه

به سر بر نهاد آن کیانی کلاه

 

زمانه بی اندوه گشت ازبدی

گرفتند  هرکس  ره   بخردی

 

دل   از  داوری ها   بپرداختند

به آیین یکی جشن نو ساختند

 

نشستند فرزانگان شادکام

گرفتند هریک ز یاقوت جام.

 

از آن چرم کآهنگران پشت پای

بپوشید  هنگام   زخم   درای

 

همان  کاوه  آن بر سر نیزه کرد

همانگه ز بازار بر خواست گرد

 

کسی کو هوای فریدون کند

دل از بند ضحاک بیرون کند.

همه به احترام شیر زن ایرانی به پا خیزیم

آدینه ۳۱تير،پيکرليلا اسفندياری درارتفاعات هيماليا وبين شکافهای يخی آرام گرفت. زنی که صعودهای زمستانی اش از مسيرهای مختلف به دماوند و صعودش از ديواره علم کوه، فقط گام های نخست او در بلندپروازی های بی نظيرش در اين رشته ورزشی بود.برايش غار و صخره و کوه و يخچال تفاوتی نداشتند.

اولين زن ايرانی بود که «نانگاپاربات ۸۱۲۶ متری» به عنوان دومين قله دشوار جهان را فتح کرد و در همان صعود، سرپرست گروهی بود که تمام اعضايش مردان زبده کوهنوردی ايران بودند.

در صعود به قله «کی دو» هم تا آستانه موفقيت کامل پيش رفت. قله هشت هزار متری گاشربروم۲ آخرين نقطه ای بود که او بر آن گام گذاشت. جايی که حتی زبده ترين کوهنوردان جهان، برای برداشتن هر قدم بايد پنج بار نفس بکشند.

عبدالعظيم برهمنی از کوهنوردان تيم ملی ايران، مقصر اصلی اين اتفاق تلخ را کارگر ارتفاع بالای ليلا می داند و می‌گويد: «کارگر ارتفاع بالای ليلا هيچ کمکی به او نمی کرد؛ به نحوی که وقتی من برای ليلا چای آماده کردم، کارگرش حتی در کنار چادر هم نبود، چه برسد به اين که در موقع لازم بتواند به ليلا اسفندياری کمک کند.»

ليلا ديسک کمر داشت و جراحی هم کرد. گويا ريسک اين عمل به قدری بالا بوده که خطر فلج شدن را هم در پی داشته اما ليلا با تمام مصائب مالی که او را در تنگنا قرار داده بود؛ نه تنها بر اين عارضه غلبه می کند، بلکه ارتفاعات هيماليا را هم زير پا می گذارد.

ليلا اسفندياری و ماجراهای حيرت انگيز صعودهای انفرادی اش به مرتفع ترين قلل جهان؛ فقط زمانی بر سر زبان ها افتاد که در بام جهان لغزيده و پايين افتاده بود!!!

همانجا وصيت کرده بود اگر افتادم،بگذاريد بمانم.میخواهم«بام جهان» آرامگاه ابدی ام باشد.

در فيلمی که به تازگی از تلاش ليلا برای صعود به «کی دو» پخش شده نشان میدهد زن تنهای ايرانی در پاکستان، جايی که تيم های اروپايی، آمريکايی و آسيايی با تجهيزات و تدارکات کامل آمده اند؛ دوربين را به روی گام های نخستش بر ارتفاعات کی دو گرفته و نفس نفس زنان میگويد:وقتی که شروع کردم کوله پشتی نداشتم. کفش و کيف کوهنوردی را قرض می گرفتم!! و  لباس کوهنوردی را از تاناکورا خريدم!!

گاهی که از صعودهايم برمی گشتم پول کافی برای تردد نداشتم!! و خيلی وقت ها پس از صعود، نمی توانستم يک فنجان چايی بخرم!! اما نخواستم متوقف شوم.حالا من اينجا هستم. زيرا زن ايرانی میتواند. یادش گرامی.

کودتای ننگ آور 28 امرداد

درخصوص نفت و ملی شدن و وقایع قبل و بعد آن مقاله ها و کتابهای بسیاری بچاپ رسیده دوستداران خود میتوانند اطلاعات کافی را از آن طریق کسب نمایند.

اما حقیر قصد دارم به چند نکته مهم که منجر به کودتای ننگین 28 امرداد در سال۱۳۳۲شد اشاره کنم.

در سال 1900میلادی یک باستان شناس فرانسوی در خصوص پیدایش نفت در جنوب غربی ایران مقاله ای بچاپ رسانید! که باعث شد توجه استعمار کبیر(انگلیس) بیش از پیش به این منطقه جلب شود. آنها موفق به حفر چاههای بسیاری در جنوب وجنوب غربی ایران شدند که از سود شایانی که در طی چند سال کوتاه کسب کردند!! چاههای دیگری نیز درخاک عراق و کویت ودر مناطق دیگری از همسایگان جنوبی ایران حفر کردند.ولی نکته جالب این بود که آنها هیچگاه سود عادلانه و در خوری به ایرانیان نمیدادندو به عناوین مختلف حق این ملت فلک زده را میخوردند!!!

با تمام این درد ورنج ها رجال بزرگی نیز در این ملک(ایران) بودندکه همیشه از دست ظلم استعماری اشک بر دیده روان داشتند و خون بر جگر و در جستجوی گرفتن حق.

در راس این مردان بزرگ-دکتر محمد مصدق بود که علاوه بر این خواسته عزم آن داشت تا برای همیشه ایرانیان را از شر این روباه مکار برهاند.

اوکه با همکاری گروهی از میهن پرستان نظیر دکتر فاطمی در دولت نخست وزیر رزم آرا در 29اسپند1329موفق به ملی کردن نفت شده بود<حال باید خود زمام امور را در دست میگرفت تا از اهداف خیرخواهانه اش در مقابل اجانب و همچنین وطن فروشان دفاع کند.

مصدق که رویای نخست وزیری را در سر می پروراند به ناگاه دراردیبهشت1330 پس از یک اتفاق غیر قابل تصور یعنی ترور رزم آرا!!توسط گروهک مجاهدان اسلام که سالها پیش نیز احمد کسروی و بعدها هژیر نخست وزیر سابق را بقتل رساندند!! به کرسی قدرت تکیه کرد.

ایشان با وجود سن و سال بالا و درد ورنج فراوان بانیرویی که از حمایت مردم میگرفت شجاعانه وبا هزینه ی خود!!در دادگاههای مختلف از جمله دادگاه لاهه حاضر میشدو با منطق تمام به اصطلاح از پس همه ی انگلیسی های شاکی  و پر توقع بر می آمد.

او همچنین در همان سال بعنوان مرد سال از سوی مجله تایم امریکا انتخاب شدتا انگیزه ی بیشتری برای هموار کردن ادامه راه پیدا کند.اما کشوربه جهت اوضاع بد اقتصادی بسیار نابسامان و هرج و مرج شده بود!!تمامی کشتی های نفت کش انگلیسی بندرها و سکوهای نفتی را ترک کرده بودندوبه علت عدم متخصص کافی در کشور استخراج نفت یا انجام نمیگرفت ویا بکندی صورت میپذیرفت!! واز همین روی دولت مصدق فشار سنگینی را تحمل میکرد.با همه ی این بحرانها مصدق خود را خادم ملت میدانست و مردم نیز او را پرستش میکردند.

بزرگان و سیاستمداران بارها به مصدق گوشزد میکردند که تو باید چاه را میکندی سپس مناره را میدزدیدی! ولی او گوشش به این حرفها بدهکار نبود و میخواست مملکت را بسویی ببرد تا بدون اتکا به نفت اقتصادکشور به بهترین شکل در گردش باشد!

انگلیسها و امریکایها دیگر احساس خطر کرده بودند!! و به بهانه ی بقدرت رسیدن دوباره حزب توده که در سال 1325توسط دولت قوام السلطنه شکست خورده بودند بر آن شدند تا دولت مصدق را در انزار مردم تخریب کنند.آنها در 26امرداد(سال32) به شاه دستور دادند تا از کشور خارج شود و دربین مردم شایع کردند که با عزیمت شاه بخارج> توده ای ها بساط میگسترانند و مصدق هم از آنها پشتیبانی میکند!!مردمی که تا 27امرداد یا مرگ یا مصدق سر میدادندحال در 28امرداد به فاصله یک روز در جلوی  منزل ایشان مرگ بر مصدق میگفتند!!! دکتر مصدق که دیگر جای درنگ نمیدید از پشت بام منزلش فرار کرد و پس از چند روز دستگیر شد.حکومت کودتا به رهبری فضل الله زاهدی زمام را بدست گرفت و محاکمه ی دکتر مصدق را در اولویت قرار داد.

آنها پس از دادگاههای ناعادلانه ای که تشکیل دادند! ایشان را به احمدآبادمستوفی تبعیدو تا آخر عمر به او اجازه خروج ندادند!!

دکترمحمد مصدق بعدها به این نکته اعتراف کرد که فریب مردم را خورده و این در حالی بود که سرلشکر آزموده در دادگاه اورا عوام فریب خواندو مصدق با تلخی گفت:عوام مرا فریب دادند!!

روانش شادو یادش گرامی  

اکثریت نادان,اقلیت خائن!!

اوریانا فالاچی روزنامه نگار برجسته ایتالیائی ، از وینستون چرچیل سئوال میکند:
آقای نخست وزیر شما چرا برای ایجاد یک دولت استعماری و دست نشانده به آن سوی اقیانوس هند می روید و دولت هند شرقی را بوجود می آورید ، اما این کار را نمی توانید در بیخ گوشتان یعنی در کشور ایرلند که سالهاست با شما در جنگ و ستیز است انجام بدهید ؟
وینستون چرچیل بعد از اندکی تأمل پاسخ می دهد : برای انجام این کار به دو ابزار مهم احتیاج داریم که آن دو ابزار را در ایرلند در اختیار نداریم . روزنامه نگار می پرسد . آن دو ابزار چیست ؟
چرچیل پاسخ میدهد : اکثریت نادان ، و اقلیت خائن .
 
آنجاکه جهل مایه تمکین وسروریست
باید  به   روز   مردم  دانا   گریست!!

فاتح ملی                       

علیقلی خان بختیاری معروف به سردار اسعد بختیاری(فاتح ملی) در سال ۱۳۳۶خورشیدی در ایذه متولد شد. او از روشنفکران تحصیلکرده مشروطه خواه بختیاری و فرمانده فاتحین اصفهان وتهران در جریان انقلاب مشروطه بود. 

او پسر سوم حسینقلی خان هفت لنگ ایلخانی بختیاری بود که به دستور ظل‌السلطان کشته شده بود.

او با «بی بی مهرجان» دختر یکی از بزرگان بختیاری ازدواج کرد و نخستین فرزندش حسینقلی خان ایلخانی به نام جعفرقلی خان نام گذاری گردید که بعدها سردار بهادر و پس از فوت علیقلی خان به سردار اسعد سوم ملفب شد .

علیقلی خان که از خوانین فرهنگ دوست بختیاری بوده چندین بار به اروپا سفر کرده و به تکمیل زبان فرانسه خود اقدام کرده و اقدام به ترجمه چندین کتاب از جمله دختر فرعون و پاریس از الکساندر دوما و غادة الانگلیس دست زده و کتاب تاریخ بختیاری را به رشته تحریر در آورده است .

ایام اقامت سردار اسعد بختیاری در پاریس هم زمان شد با به توپ بستن مجلس شورای ملی به فرمان محمد علی شاه که پس از این رویداد به پشتیبانی از برادر خود نحفقلی خان صمصام السلطنه بختیاری و پسر عموی خود حاج ابراهیم خان ضرقام السلطنه در اعتراض به این عمل برخاست و پس از فتح اصفهان به دست مجاهدین بختیاری و از راه عراق خود را به سرزمین بختیاری رسانده و شخصاً فرماندهی سواران بختیاری را در فتح تهران و احیای مشروطیت عهده دار شده است .وی مشروطه خواه و یکی از دو فاتح مشهور تهران در عهد محمدعلی شاه قاجار و مظهر اخلاق نیک بود.روز پنج شنبه ۷ محرم ۱۳۳۶ ق درگذشت و جنازه‌اش از طرف دولت با تشریفات رسمی و احترام نظامی در حالی که جسد وی روی توپ حمل می‌شد تشیع گردید.


دکتر محمد مصدق


میدانیم جایمان کجاست.!!!!

مي گويند زماني که قرار بود دادگاه لاهه براي رسيدگي به دعاوي انگليس در
 ماجراي ملي شدن صنعت نفت تشکيل شود ، دکتر مصدق با هيات همراه زودتر از
 موقع به محل رفت . در حالي که پيشاپيش جاي نشستن همه ي شرکت کنندگان
 تعيين شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمايندگي هيات ايران روي صندلي
 نماينده انگلستان نشست .
 
قبل از شروع جلسه ، يکي دو بار به دکتر مصدق گفتند که اينجا براي نماينده
 هيات انگليسي در نظر گرفته شده و جاي شما آن جاست ، اما پيرمرد توجهي
 نكرد و روي همان صندلي نشست ..
 
جلسه داشت شروع مي شد و نماينده هيات انگليس روبروي دکتر مصدق منتظر
 ايستاده بود تا بلکه بلند شود و روي صندلي خويش بنشيند ، اما پيرمرد
 اصلاً نگاهش هم نمي کرد .
 
جلسه شروع شد و قاضي رسيدگي کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جاي
 نماينده انگلستان نشسته ايد ، جاي شما آن جاست .
 
کم کم ماجرا داشت پيچيده مي شد و بيخ پيدا ميكرد که مصدق بالاخره به صدا
 در آمد و گفت :
 
شما فكر مي کنيد نمي دانيم صندلي ما کجاست و صندلي نماينده هيات انگليس
 کدام است ؟
 
نه جناب رييس ، خوب مي دانيم جايمان کدام است ..
 
اما علت اينكه چند دقيقه اي روي صندلي دوستان نشستم به خاطر اين بود تا
 دوستان بدانند برجاي ديگران نشستن يعني چه ؟
 
او اضافه کرد که سال هاي سال است دولت انگلستان در سرزمين ما خيمه زده و
 کم کم يادشان رفته که جايشان اين جا نيست و ايران سرزمين آبا و اجدادي
 ماست نه سرزمين آنان ...
 
سكوتي عميق فضاي دادگاه را احاطه كرده بود و دكتر مصدق بعد از پايان
 سخنانش كمي سكوت كرد و آرام بلند شد و به روي صندلي خويش قرار گرفت.
 
با همين ابتکار و حرکت ، عجيب بود که تا انتهاي نشست ، فضاي جلسه تحت
 تاثير مستقيم اين رفتار پيرمرد قرار گرفته بود و در نهايت نيز انگلستان
 محکوم شد .

خاطره ای از امیر کبیر

سال 1264 قمرى، نخستين برنامه‌ى دولت ايران براى واکسن زدن به فرمان اميرکبير آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ايرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امير کبير خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ويژه که چند تن از فالگيرها و دعانويس‌ها در شهر شايعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌يافتن جن به خون انسان مى‌شود

هنگامى که خبر رسيد پنج نفر به علت ابتلا به بيمارى آبله جان باخته‌اند، امير بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد بايد پنج تومان به صندوق دولت جريمه بپردازد. او تصور مى کرد که با اين فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانويس‌ها و نادانى مردم بيش از آن بود که فرمان امير را بپذيرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى ديگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند يا از شهر بيرون مى‌رفتند

روز بيست و هشتم ماه ربيع الاول به امير اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پيرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبيده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بيمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امير به جسد کودک نگريست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هايتان آبله‌کوب فرستاديم. پيرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امير، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبيم جن زده مى‌شود. امير فرياد کشيد: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اينکه فرزندت را از دست داده‌اى بايد پنج تومان هم جريمه بدهي. پيرمرد با التماس گفت: باور کنيد که هيچ ندارم.. اميرکبير دست در جيب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، اين پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز

چند دقيقه ديگر، بقالى را آوردند که فرزند او نيز از آبله مرده بود. اين بار اميرکبير ديگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گريستن کرد...

در آن هنگام ميرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى اميرکبير را در حال گريستن ديده بود. علت را پرسيد و ملازمان امير گفتند که دو کودک شيرخوار پاره دوز و بقالى از بيمارى آبله مرده‌اند. ميرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که ميرزا احمدخان، پسر امير، مرده است که او اين چنين هاى‌هاى مى‌گريد. سپس، به امير نزديک شد و گفت: گريستن، آن هم به اين گونه، براى دو بچه‌ى شيرخوار بقال و چقال در شأن شما نيست

امير سر برداشت و با خشم به او نگريست، آنچنان که ميرزا آقاخان از ترس بر خود لرزيد. امير اشک‌هايش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى اين ملت را بر عهده داريم، مسئول مرگشان ما هستيم.

ميرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اينان خود در اثر جهل آبله نکوبيده‌اند

امير با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نيز ما هستيم.. اگر ما در هر روستا و کوچه و خيابانى مدرسه بسازيم و کتابخانه ايجاد کنيم، دعانويس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ايرانى‌ها اولاد حقيقى من هستند و من از اين مى‌گريم که چرا اين مردم بايد اين قدر جاهل باشند که در اثر نکوبيدن آبله بميرند

روحش شاد یادش گرامی

آخرین سردار هخامنشی

آریوبرزنآریوبرزن يكي از سرداران بزرگ تاريخ ايران است كه در برابر يورش اسكندر مقدوني به ايران زمين ، دليرانه از سرزمين خود پاسداري كرد و در اين راه جان باخت و حماسه ی «در بند پارس» را از خود در تاريخ به يادگار گذاشت. برخی او را از اجداد لرها يا كردها می دانند.

 

 «اسكندر مقدوني » در سال 331 پيش از ميلاد پس از پيروزي در سومين جنگ خود با ايرانيان ( جنگ آربل Arbel يا گوگامل Gaugamele ) و شكست پاياني ايران، بر بابل و شوش و استخر چيرگي يافت و براي دست يافتن به پارسه، پايتخت ايران روانه اين شهر گرديد. اسكندر براي فتح پارسه سپاهيان خود را به دو پاره بخش كرد: بخشي به فرماندهي (پارمن يونوس) از راه جلگه (رامهرمز وبهبهان)به سوي پارسه روان شد و خود اسكندر با سپاهان سبك اسلحه راه كوهستان (كوه كهكيلويه)رادر پيش گرفت و در تنگه هاي دربند پارس(برخی آنرا تنگ تك آب و گروهی آنرا تنگ آری کنونی می دانند) با مقاومت ايرانيان روبرو گرديد.

 

در جنگ در بندپارس آخرين پاسداران ايران با شماري اندك به فرماندهي آريوبرزن دربرابر سپاهيان پرشمار اسكندر دلاورانه دفاع كردند و سپاهيان مقدوني را ناچار به پس نشيني نمودند. با وجود آريوبرزن و پاسداران تنگه هاي پارس گذشتن سپاهيان اسكندر از اين تنگه هاي كوهستاني امكان پذير نبود. ازاين رو «اسكندر» به نقشه جنگي ايرانيان درجنگ ترموپيلThermopyle متوسل شد و با کمک یک اسیر یونانی از بيراهه و گذر از راههاي سخت كوهستاني خود را به پشت نگهبانان ايراني رساند و آنان را در محاصره گرفت.

 

آريوبرزن با 40سوار و 5 هزار پياده و وارد كردن تلفات سنگين به دشمن، خط محاصره را شكست و براي ياري به پاتخت به سوي پارسهPersepolice شتافت ولي سپاهياني كه به دستور «اسكندر» از راه جلگه به طرف پارسه رفته بودند، پيش ازرسيدن او به پايتخت، به پارسه دست يافته بودند. آريوبرزن با وجود واژگوني پايتخت و در حالي كه سخت در تعقيب سپاهيان دشمن بود، حاضر به تسليم نشد و آنقدر در پیكار با دشمن پافشرد تا گذشته از خود او، همه يارانش از پاي در افتادند و جنگ هنگامي به پايان رسيد كه آخرين سرباز پارسي زير فرمان آريوبرزن به خاك افتاده بود.

 

لازم به یادآوری است که بدانید یوتاب (به معنی درخشنده و بیمانند) خواهر آریو برزن نیز فرماندهی بخشی از سپاهیان برادر را برعهده داشت و در کوهها راه را بر اسکندر بست . یوتاب همراه برادر چنان جنگید تا هر دو کشته شدند و نامی جاوید از خود برجای گذاشتند و نکته آخر اینکه اسکندر پس از پیروزی بر آریوبرزن آن اسیر یونانی را هم به جرم خیانت کشت.

به خودمیبالم که ..

آری به خود میبالم..به خود میبالم که ایرانیم من زیراکه خاکش بوی مهر دارد آبش طعم عشق.سبزاست:چونکه همیشه بدعت گذار طراوت و شادی بوده.سپیداست:یعنی عاری است ازهرگونه کینه و نفرت نسبت بیگانگان وحشی بیابانی.سرخاست:به حرمت خون بابک خرمدین.

خاطره ای ازمصدق

در روزهایی که دکتر محمد مصدق را دربیدادگاه فرمایشی شاه در لشگر 2 زرهی محاکمه می‌کردند  کسانی به عنوان تماشاچی به دادگاه می رفتند که مجوز شرکت در آن را داشتند.

در یکی از جلسات که خبرنگاران مطبوعات و عده ای از ماموران امنیتی حضور داشتند، ملکه اعتضادی نیز شرکت کرد وموضوع جلسه آن روز ، دفاع دکتر مصدق و وکیل مدافعش سرهنگ جلیل بزرگمهر و رد ادعا نامه دادستان ارتش سرهنگ حسین آزموده بود .

 هنگامی که مصدق باشور وهیجان از خدمات صادقانه اش به مردم و مملکت سخن می گفت و دستهای مرتعشش راحرکت می داد، ملکه اعتضادی که در ردیف تماشاچیان نشسته بود از جا برخاست و با صدایی بلند، رو به دکتر مصدق گفت : یک پیر مرد سیاسی که مملکت را به پرتگاه سقوط کشانده ، نباید در دادگاهی که به خیانت های او رسیدگی می کند، بترسد وبلرزد. دکتر مصدق، رو به عقب برگرداند و گویندۀ این جملات را شناخت و گفت: خانم!

منارجنبان اصفهان ، قرنهاست می لرزد و هنوز پا بر جاست. از این پاسخ صریح و ابهام دار، اکثر حضار، حتی رئیس و منشی های دادگاه نیز به خنده افتادند و "خانم ملکه " با سر افکندگی بسیار در جایش نشست وپس از لحظاتی دیگر سالن دادگاه را ترک کرد .